تراما در اتاق 303 ضلع جنوب شرقی

 
ا)..........302 در 23 و 2 )........باند پرواز 3)....
نویسنده : تراما سعید - ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٠
 

1)

این! این!

به خودم اشاره می کنم،خودم

مردی که با این پاها از جوخه ای حتمی فرار کرده،

مردی که با این پاها اتمسفر خرداد را

رو به امیر آباد در اتاق 303 گریه کرده.

 

00:45 ! ماه خاموش؛ خاموش

آتش در جغرافیای همسایه می سوزد!

در شاملو و سهراب همسایه می سوزد!

همسایه ام می سوزد!!!!!!

ترانه ها مرثیه می کنند

سطرهای رقص آلود را

داد می کشند،داد؛

مردی با این پاها گازهای غمگین را آتش گرفت.

 

آهای!

سیگار شعله وری توی چشم های ام بار کنید، می خواهم از اشک خالی شوم

بهمن،بهمنی که توی دست های تو می رود همقطار،

در من شعله ور است

لب اش را روی لب های ام بگذار

لب اش را روی لب های ام بگذار

بعد جغرافیا و

شاملو و

سهراب همسایه را خاکستر شویم

 

دارد آفتاب می زند

چشم های ام گیج می شوند...

 

٢)

اتل،متل، صدای تو هنوز

کمر تفنگ را پر کرده

گلوله را به رقص درآورده

خون تو هنوز  آئورت تفنگ را در جریان است

لبخند های ات را نشانه رفته اند

باند پرواز تو را دست های پایین ما نمی رسد

سایه ات در کدام جهت است؟

آفتاب ات در کدام...؟

گرم ات شده است،

خون بالا بیاور

گرم ام شده است،

دارم خفه می شوم.

غرق باید شد

برای نجات فریاد باید کرد

با لب های بسته...

 

 ٣)...

عصر لاله ی دیروز

پیراهن گل های ات

در نسیم می رقصید

غروب امیرآباد امروز

گل های پیراهن ات

در خون می سوزند...


 
comment نظرات ()